الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

110

الغدير ( فارسي )

اين دسته كه به مدينه رسيدند على به نزد عثمان شد و عثمان گفت چه تو را بر آن داشت كه پيك مرا بر گردانى و دستور مرا كوچك بشمارى على گفت : پيك تو مىخواست مرا بر گرداند و من نيز او را برگرداندم و دستور تو را نيز خرد نشمردم گفت مگر به تو نرسيد كه من از هم سخنى با ابوذر منع كرده‌ام گفت آيا هر دستورى از تو كه مستلزم معصيت هم باشد بايد ما فرمان بريم ؟ عثمان گفت : داد مروان را از خويش بده گفت براى چه كارى ؟ گفت براى اين كه دشنامش دادى و شترش را كشيدى گفت در مورد شتر او كه شتر من در برابر آن ، اما اين كه به من ناسزا بگويد به خدا سوگند هر ناسزائى به من بگويد من همانند آن را نثار خودت خواهم كرد به گونه اى كه در آن دروغى هم بر تو نبسته باشم عثمان در خشم شد و گفت : چرا او تو را دشنام ندهد ؟ مگر تو بهتر از او هستى على گفت آرى به خدا سوگند هم از او هم از تو . سپس برخاست و بيرون شد و عثمان در پى بزرگان مهاجر و انصار و امويان فرستاد و شكايت على را به ايشان كرد آنان گفتند تو بر او فرمانروائى دارى و اصلاح آن بهتر است گفت من نيز همين را دوست دارم پس به نزد على شدند و گفتند چه شود اگر به نزد مروان شوى و از او عذر بخواهى گفت هرگز من نه سراغ مروان مىروم و نه از او عذر مىخواهم ولى اگر عثمان خواهد به نزد خودش شوم پس به نزد عثمان برگشتند و او را خبر كردند و عثمان در پى او فرستاد تا همراه با هاشميان به نزد او شدند و على به سخن پرداخت و خدا را حمد و ثنا گفت و سپس گفت : اما آن چه از سخن با ابوذر و توديع او بر من خشم گرفتى به خدا قسم من خيال بدرفتارى با تو و سرپيچى از فرمان تو را نداشتم و مىخواستم حق او را بگزارم در مورد مروان هم چون او مىخواست مرا از اداى حقى كه خدا بر من واجب كرده بود باز دارد من برش گردانيدم و كار من در برابر كار او . اما آنچه ميان من و تو گذشت بخاطر آن بود كه تو مرا بر سر خشم آوردى و غضب سخنى بر زبان من آورد كه خود نمىخواستم . عثمان به سخن پرداخت و پس از حمد و ثناى خدا گفت : اما آن چه از تو بر خود من گذشت كه آن را به تو بخشيدم آن چه هم از تو بر مروان گذشت خداوند آن را بر تو عفو كرد . اما آن چه بر سر آن سوگند ياد كردى پس تو نيكوكار راستگوئى پس دستت را نزديك بياور پس دست او را بگرفت و به سينه چسبانيد